تبلیغات
هر چی میخوای بیا2... - داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه

هر چی میخوای بیا2...
 
بی خیاله دنیا....

Get your own at Profile Pitstop.com
زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: 
«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» 
درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»







طبقه بندی: داستان، 
برچسب ها: کوتاه و پند آموز،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط ashkan
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگ